تراز بی بقای خاک
آفتاب است و بیابان چه فراخ! در پس پرده یی از گرد و غبار چشم اگر پیش رود می بیند تنش از خستگی افتاده ز کار. هر قدم پیش رود پای افق می کند فکر که می بیند خواب.
نیست در آن نه گیاه و نه درخت.
غیر آوای غرابان
دیگر
بسته هر بانگی از این وادی رخت.
نقطه یی لرزد از دور سیاه:
آدمی هست که می پوید را.
بر سر و رویش بنشسته غبار.
شده از تشنگی اش خشک گلو.
پای عریانش مجروح ز خار.
چشم او بیند دریایی آب.
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب.
نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت
12:34 بعد از ظهر توسط فائزه راد| |




